تبلیغات
نوشته هایی از زبان یک راوی کور - ...
نوشته هایی از زبان یک راوی کور

اینجا
در تاریک ترین قسمت
نشسته ام...
ساعت ها ایستاده اند
زمان دیگر معنی ندارد
به دیوار های اطرافم 
خیره میشوم.
تنها دوستانم هستند
تا ابد شرمنده ام
از درون مرده ام!
خسته ام , بیخوابم
به یاد خواهم آورد!
"مرگ یک لطف است" !
پس آرام بگیر!
زخم هایم را تازه میکنم
تنها برای احساس
تنها برای آنکه
زنده بودنم را ثابت کنم...
از خودم متنفرم
از همه چیز و همه کس
این زندگی لعنتی 
مرا در خود غرق کرده 
به سختی نفس نفس میکنم
از خودم شرمنده ام
برای تولدم , برای وجودم
هیچ کس را راضی نکرد
تنها وسیله ای جایگیر بوده ام
تکه گوشتی بی استفاده
که بوی گند و تعفنش
زندگی را برداشته...
شرمنده ام !



[ یکشنبه 25 مرداد 1394 ] [ 08:59 ب.ظ ] [ Doom s ] نظرات



      قالب ساز آنلاین